قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

455

تاريخ الفي ( فارسى )

امير المؤمنين ، مرا اجازت فرماى . ملتمس او به اجابت مقرون شد . برادران امام حسين ، عليه السّلام ، گريان شدند . امير المؤمنين على هيچ نگفت . شاهزاده امام حسين در برابر زبرقان رسيد . زبرقان پرسيد كه : كيستى ؟ گفت : منم حسين بن على . زبرقان گفت : يا بن رسول اللّه ! اگر سنان تو در سينهء من [ فرورود ] باشد كه گستاخ‌وار به جانب تو نظر نكنم . جان من فداى تو باد . چگونه با تو محاربه روا دارم كه به كرّات و مرّات حضرت رسالت را ، عليه الصّلوات و التحيات ، ديدم كه به دهان مبارك تو بوسه مىداد شاهزادهء كونين فرمود : چون اين را مىدانى چرا معاويه را بر ما اختيار كردى ؟ گفت : يا بن رسول اللّه ! من از آنچه كردم توبه كردم و اميد مىدارم كه در حضرت امام المتقين و شفيع المذنبين شفاعت من نمايى تا ذيل عفو و غفران بر جنايت و عصيان من بگسترد . القصّه ؛ زبرقان اين بگفت و در ملازمت امام حسين ، عليه السّلام ، به خدمت امام المتقين و يعسوب الموحّدين ، على ، كرّم اللّه وجهه ، شتافت . چون به شرف شاه ولايت رسيد ، گفت : يا امير المؤمنين ! اوّل كسى كه به غرور دنيا مغرور شده و از رحمت حضرت عزّت محجوب گشته من نيستم . اگر از كمال فضل و افضال رقم كرم بر جريدهء احوال من كشيده دارى از رأفت و مروّت تو بعيد نباشد . امير المؤمنين از او عفو فرمود و اشتر پيش آمد و در كنارش گرفت . و در تاريخ [ ابن ] اعثم كوفى آورده است كه بعد از قتل حريث هردو لشكر به هم برآمدند و مبارزان حمله‌هاى متواتر و پياپى كردند . در اين اثنا امير المؤمنين ، عليه السّلام ، بر يكى از مبارزان حمله كرد و مىخواست كه او را به نيزه زند . عمرو بن الحصين السكونى « 1 » از پس پشت امير المؤمنين درآمد و خواست كه امير المؤمنين را به نيزه زند ، سعيد بن قيس الهمدانى ديد و دانست كه عمرو بن حصين چه انديشه دارد و امير المؤمنين [ به خاطر اشتغال ] به مبارزت آن شامى از اين حال غافل بود . سعيد بانگ بر ابن حصين زد و گفت : بازگرد اى فلان بن فلان . عمرو بازگشت و سعيد او را نيزه زد و از اسبش بينداخت ، چنان كه درحال بمرد . معاويه از كشته شدن عمرو بن الحصين عظيم درهم شد و جزع بسيار كرد ؛ چرا كه ، ابن حصين از مشاهير مبارزان شام بود ، بنابراين خواست كه كينهء او بازخواهد . ذو الكلاع حميرى را بخواند و فوجى آراسته و مبارزى چند برگزيده از قبيلهء كنده و لخم و جذام به دو داد و گفت : اى ذو الكلاع ، كشته شدن عمرو بن الحصين بر دل من بسيار كار كرده است . مىخواهم كه بر وى و اين مبارزان را با خويشتن ببرى و روى به قبيلهء همدان آرى . باشد كه دل مرا از اين درد شفا

--> ( 1 ) . ظاهرا بايد عمرو بن حصين سكسكى باشد كه در پابرگ قبل از او سخن رفت . در سطرهاى بعد دوباره صحبت از مبارزهء عمرو بن السكونى با على ( ع ) به ميان آمده است .